صاحبدل....

خرید بک لینک

  یک آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنیا شده بود . در آن دنیا ، در پیشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شایسته ى آن دانستند که به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه کبریایى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد .

 

این آقاى اهل دل ، وقتی که مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد که یک آقاى پیر مرد سپید مویى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غریبى به رضا شاه دارد .

 

با خودش گفت : این آقا چقدر شبیه رضا شاه است !

 

فرشته گفت : خود رضا شاه اس

  

پرسید : مى توانم چند کلمه اى با او حرف بزنم

 

فرشته گفت : چرا که نه ؟

 

آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى کرد و گفت :

 

-ببخشید که مزاحم تان میشوم قربان ! شما توى بهشت چیکار می کنید ؟

   

رضا شاه گفت : والله ! ما تا همین چند سال پیش توى جهنم بودیم ، اما از بس ملت ایران گفته اند ‘ خدا پدر شاه را بیامرزد ‘ به امر الهى ما را به بهشت آورده اند .

 

آقاى اهل دل پرسید : خب ، چرا دم در نشسته اید ؟

رضا شاه گفت : والله ! از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، بیست سال پیش وقتی که ما وارد بهشت شدیم ، یک دل نه صد دل عاشق یکى از فرشتگان بهشتى شدیم ، اما قانون بهشت این است که بدون ازدواج نمى توان به وصال هیچ فرشته اى رسید . حالا بیست سال است که من اینجا ، دم در ، نشسته ام ، و هیچ آخوندى وارد بهشت نمى شود که صیغه ى عقد مان را جارى کند .

 

دانایی (حرف های تکان دهنده)...

ما را در سایت دانایی (حرف های تکان دهنده) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: کیانوش بازدید: 328 تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1391 ساعت: 22:37

صفحه بندی