**آدم بد شانس***

خرید بک لینک

یه روز ۴تا مطرب که یکیشون تار میزده ،یکیشون تنبک و یکیشون دف و دیگری نی ،کاسبیشون کساد بوده و نون نداشتن که بخورن .
u202b u202bیکیشون میگه:بیاید بریم دم قصر پادشاه . اونجاآدمای پولدار زیادن شاید یه چیزی کاسب شدیم .
u202b u202bبلند میشن میرن دم قصر .از بخت واقبالی که داشتن ،اونروز پادشاه شاد و شنگول توی باغ قصر قدم میزده و با شنیدن صدای ساز اونا از خوشحالی به مأموراش دستور میده که:هرکدومشون هر آلت موسیقی که تو دستشونه رو پر از سکه کنید .
u202b u202bاونی که طبل داشته ،طبلشو پراز سکه میکنن .
u202bاونی که تار داشته تارشو پراز سکه میکنن
u202b اونی که دف داشته دفشو پر از سکه میکنن
u202b u202bمیان سراغ اون که نی داشته ،میبینن سکه توی نی نمیره،یه لگد میزنن به بدبخت و میگن برو .
u202b u202bمدتها از این ماجرا میگذره و دوباره مطربا کاروبارشون کساد میشه .باز چون پول پادشاه بهشون مزه کرده بوده تصمیم میگیرن برن دم قصر و ساز بزنن .
u202b u202bازقضا اونروز پادشاه توی حیاط قصر بوده و بسیار خشمگین قدم میزده و بادندوناش لبشو میجویده که صدای ساز بیموقع بگوشش میخوره و عصبانی تر از قبل میشه و دستور میده ،هرکدوم از این مطربارو بگیرن و هر آلت موسیقی که تو دستش هست رو بکنن به ماتحتش .
u202b u202bاون که طبل داشته رو میارن ،میبینن طبل که نمیره اونجا ،ولش میکنن بره
u202b u202bاونی که تار داشته رو میارن ،میبینن نمیره ولش میکنن
u202b u202bاونی که دف داشته رو میارن میبینن نمیره ولش میکنن
u202b u202bاونی که نی داشته ...

دانایی (حرف های تکان دهنده)...

ما را در سایت دانایی (حرف های تکان دهنده) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: کیانوش بازدید: 324 تاريخ: جمعه 17 شهريور 1391 ساعت: 22:56

صفحه بندی