دیشب داشتم یه كتاب در باره احادیث جعلی میخوندم كه خوابم برد…! آقا خواب دیدم توی مكه بغل دست یه پیاز فروش نشستم و پیاز فروش هی میزنه پشت دستش میگه چه خاكی تو سرم كنم حالا…بدبخت شدم رفت…! گفتم چی شده یا اَخی…؟ سرش رو بلند كرد گفت: پیازام داره خراب مِشه…! كلی شتر بار زدم از مدینه پیاز اوردم مَكه اما دریغ از یك خریدار…! هنوز حرفش تموم نشده بود كه دیدم پیشنماز مسجد مَكه داره میره برای نماز كه صداش كردم گفتم: یا شیخ دست ای پیاز فروش به دامن عَبات…! پیازاش داره خراب مِشه…! كلی پیاز از مدینه آورده به امید استفاده ولی اهالی مكه اَصَن پیاز نمیخورن…!

شیخ یه نگاهی به پیازفروش كرد گفت كیلو چنده اینا…؟ پیاز فروش گفت: هر كیلو نیم سكه…! شیخ گفت اگه میخوای پیازات فروش بره 50 سكه بریز توی این جیب عبا…! پیاز فروش یه نگاهی به من كرد كه یعنی چیكار كنم…؟ گفتم بریز و پیاز فروش 50 سكه ریخت توی جیب شیخ….!جناب شیخ گفت همین الان یك كیسه پیاز هم میفرستی درب منزل و پیاز فروش گفت : چشم…! شیخ گفت یه كاغذ مینویسی پیاز مدینه هر كیلو 3 سكه و به هر نفر هم یك كیلو بیشتر نمیدی…! مرد پیاز فروش گفت یا شیخ دیوانه شدی..؟ مردم نیم سكه هم نمیخَرَن اونوَخ تو میگی 3 سكه …! تازه من از خدا میخوام به هر كس یك كیسه پیاز بفروشم…! تو میگی یك كیلو بیشتر نَدَم…؟ شیخ یك نگاه عاقل اندر سفیهی به پیازفروش انداخت و گفت: ای مَلعون …اگه چیزایی كه گفتم گوش نكنی پیازات به فروش نمیره…تو فقط همین كاری كه گفتم میكنی و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!نماز كه تموم شد شیخ رفت بالای منبر گفت نقل است از امام محمد باقر كه روزی مردی به خدمت ایشان رسید و گفت یا ابالحسن بنده یك غلطی كردم سه تا زن گرفتم اما دیگه كشش ندارم … نمیكشه یا ابالحسن…! چه خاكی توی سرم بكنم…!؟ ابالحسن گفت پیاز مدینه را در مكه بخور اونوخ ناجور میكشه…! از رسول خدا شنیدم كه هر كس پیاز مدینه را در مكه بُخُورَد تا صبح با هفتاد هزار حوری بهشتی اَلیش به دَر میكند و تازه صبح قبراق و سرحال میگه دیگه نبود…؟ خلاصه شیخ صداش رو به سرش كشید كه ای اونایی كه از مردی افتادین یا كمرتون شله …! پیاز مدینه بخورین كه اب روی اتشه…! هنوز حرف شیخ تموم نشده بود كه دیدم كسی پای منبر نیست…! از مسجد كه اومدم بیرون دیدم جلوی پیاز فروشی یك صفی كشیدن مرد و زن كه اون سرش ناپیدا و دارن پیاز میخرن كیلویی سه سكه و تازه التماس میكنن كه بیشتر از یك كیلو بده…!رفتم جلو و به پیاز فروش كه سر از پا نمیشناخت كمك كردم تا نوبت یه پیرزن شد…! پیرزن التماس میكرد میگفت: الهی خیر ببینی ننه جان به مو دوكیلو بده…! دعات مُكُنُم نِنه …! مُو شوهرم چند ساله كه بُخار مُخار نِدره دیگه …! ایشالله ای پیاز مدینه ره بُخوره حاجت مُوره بده …! خشك رفته دیگه ای زمین لامَصَب بس كه آب نِخورده…!خلاصه اونروز پیاز فروش همه پیازاش رو فروخت ویه دونه پیاز مَقبول هم به من داد….! فرداش رفتم دم بساط پیاز فروش دیدم داره سكه هاش رو میشمره كه پیرزن دیروزی اومد گفت: خیر ببینی الهی پیاز مدینه نیاوردی هنوز…؟ پیاز فروش گفت مگه یك كیلوی دیروز افاغه نكرد بی بی…؟ پیرزن خنده ریزی كرد گفت : وا….خاك عالم…………..! چی چیزا مُپُرسی تو…! پیاز فروش گفت: نقل است از امام صادق كه هر كس پیاز مدینه رو در مكه بفروشه مثل دكتر مَحرَمه نَنه جان ….! پیرزن گفت وا…مَحرَمه…!؟خوب حالا كه مَحرَمی مُگم…! دیشب به زور لِنگ كفش دادُم یك كیلو پیازه خالی خالی خورد بعد جا اِنداختُم رو ایوون خودُمِه آرا گیرا كِردُم تا حاجی آمد…! چی شبی بود دیشب…یاد شب زفافُم افتادُم…….آخی…یادش بخیر….! چله تموز بود هوایم داغ بره همی رختخواب انداختن رو پشت بوم براما…!! نصف شب بس كه جیغ كشیدم همساده ها با چوب امدن روبوم فكر كردن دزد آمده…!! دیشبم تا سحر داشت بیل مِزَدُ آب مِداد ای زمین خُشكه ….! همچی دلُم وا رَفت كه نَگو نِنه….!خلاصه همه چیش خوب بود ولی دَهَنِش خیلی بوی پیاز مِداد…! غروب باید بُرُم مِسجد ببینم ای امام جعفر باقر كه الهی به قربونش بُرُم حدیثی چیزی بره بوی پیازنِگفته…! خلاصه نِنه پیاز كه آوُردی دوسه كیسه برفِست دَر خانه ما…! پیر بری اِلهی…!من كه چشما گِرد شده بود پیاز دیروزی رو از جیبَم در اوُردَم گاز زدَم ببینم اِفاغه میكُنه یا نه كه از بَس تند بود از خواب پریدَم….!! اقا دهنم بدجور خشك شده بود و بوی پیاز میداد ناجور….!!
دانایی (حرف های تکان دهنده)...
ما را در سایت دانایی (حرف های تکان دهنده) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: کیانوش بازدید: 372 تاريخ: جمعه 17 شهريور 1391 ساعت: 22:46